دختران سوارکار

یه وب لاگه خوب برای اطلاع رسانی..درد دله همه ی دخترخانومای سوارکار .

.من همیشه باور داشتم که از اسبا نمیترسم.برای همین نمیفهمیدم موقع چهارنعل چه جوری هم خودمو سفت بگیرم و هم پاهام از رکاب در نیاد.یه بار که سوار یکی از اسبای کلاسی بودم با خودم گفتم:یلدا!یه بارم که شده به خودت بیا و سعی کن به اسبت اعتماد کنی.
بعدش وزنمو انداختم رو رکاب ها و همه چی خیلی آسون شد.در مورد بی رکاب رفتن هم همینطوره.باید پنجه ها رو بدی پایین(فکر کنم)و سفت بچسبی.بیفتی هم که چیزی نمیشه.ترس به دلت راه نده.به نظر من چهارنعل بدون رکاب خیلی آسون تره.
شنبه نوزدهم بهمن 1392 | 13:37 | سوارکار کوچک | |

سلام به دوستان سوارکار

نتیجه نظرسنجی تا به حال ( البته می دونم سوارکارای خیلی خوبی به جمع قهرمانان ما اضافه شدن اما چون تاریخ شروع نظر سنجی برا چند سال قبله اضافه نکردم)

1 - آقای علیرضا بختیاری با 46درصد آرا

2- خانم هاله نیکویی با22 درصد آرا

3-آقای علیرضا خوشدل با 13 درصد آرا



سه شنبه پنجم دی 1391 | 22:17 | سوارکار کوچک | |

سلام .منخاطره تا دلتون بخواد از اسب دارم.چندتاشونو اینجا میذارم.
یکی وقتی 8 ساله بودم با دو تا از برادرزاده هام که از من کوچیکتر بودن سوار اسبی بودیم.نمی دونم چی شد که یه دفعه اسبه قاطی کرد دوتا جفتک زد ما محکم خودمون رو نگه داشتیم . سومین جفتک رو که زد هر سه تامون افتادیم بالا و محکم پرت شدیم پایین.داشتم می مردم از بدن درد.تا چندسال از اسب می ترسیدم.

یه بار توی نوروز آباد برای تماشای مسابقه رفته بودیم.توی مانژی که کنار مانژ اصلی قرار داره سوارکارن در حال تمرین بودن تا برن در مسابقه شرکت کنن.از بین اونها یک خانمی بود که خیلی خوب پرش می زد.یک آقایی همش می گفت ماشاالله!!!
هر موقع این پرش میزد این آقا این کلمه رو می گفت.واقعا جای تحسین داشت. هیچ آقای به قشنگی اون خانم با اسبش ارتباط برقرار نمی کرد.ما هم اسم اون خانم رو گذاشتیم ماشاالله!!!خوب نمی دونستیم اسمش چیه.وقتی که وارد مانژ اصلی شد رفتیم ببینیم.گفتیم بچه ها ماشاالله اومد.یه پسر کوچولویی اونجا بود.به باباش گفت بابا اسم اسب این خانمه ماشاالله!!!باباش گفت تو از کجا می دونی؟گفت از این چند نفر شنیدم.آخه اینها با اون خانمه دوست هستند!!! حسابی زدیم زیر خنده. یکبار وقتی از تلویزیون اون خانم رو دیدیم همگی خندمون گرفت گفتیم بالاخره اسم خودش ماشاالله شد یا اسم اسبش؟
سه شنبه سیزدهم دی 1390 | 22:13 | سوارکار کوچک | |

سلام

دختری سوارکار هستم وعضو تیم چوگان هستم من تو باشگاه بهترین سوارکار چوگانی هستم ومربی به من افتخار میکنه یه بار برای گردش سوار شاهزاده شدم نر بود یه کورس با مربی گذاشتم مثل کورس های دیگه نبودبدون رکاب سرعت گفتم بعد مربی بهم گفت حالا زین اسب را باز کن وبدون زین سواراسب من هم ترسیده بودم ولی سوارشدم بعد دیدم چقدر راحته حالا دیگه هروقت چوگان بازی میکنم بدون زین رکاب هستش یه بار امتحان کنید بد نیست فقط تعادل میخواد یه خاطره دیگه یه بار رفته بودیم شمال یه چند تا اسب اونجا بودند دوری دوهزار تومان میگرفتن وقتی سوارشدم صاحبش میخواست افسار بگیره منو ببره پیش خودم خندیدیم یه دور منو برد پیش خودم گفتم بزار منو ببره بعد دور اول که اون مرد منو برد یه دور دیگه خودم میخواستم صاحبش گفت تند میره نیفتی منم گفتم باشه پاهایم را از تورکاب در آوردم یک دست را به افسار گرفتم ودست دیگه را روی زانوهایم گذاشتم وفگور چوگان به خودم گرغتم همچنان با افسار زدم به گردن اسب اسب شروع به چهار نعل کردن کرد وهم مردم مسافر ها پسر ها ودخترا تعجب کرده بودند کهمه چه طوری چهارنعل رفتم اون هم بدون رکاب صاحب اسب کاملا تعجب کره بود که چه طوری ممکنه وسط کار هم دست هایم را بردم بالا وافسار را رها کردم دیگه همه از من فیلم میگرفتند

---------------------------------------------

جمعه هجدهم آذر 1390 | 20:36 | سوارکار کوچک | |

خاطره ای جدید ازسید عباس موسوی:
 

چند وقت پیش داشتم اسب مادیانم را از دست یک اسب دیگه که نریان بود دور میکردم که یکدفعه ای افتادم.
بعدش اسبم دست و پاشو گذاشت بر روی کمرم ، من با خودم گفتم که دیگه کارم تموم شده و دیگه مردم.
اما آنقدر اسب نجیبی دارم که اصلا به بدنم فشار نیاورد و سریعا گذشت.
خداخیلی بهم رحم کرد.
الآن خیلی خوشحالم که زنده هستم.برای چی میخندین؟اگر شما هم بجای من بودید اشکتون در میومد.
بگذریم.


دوشنبه سوم مرداد 1390 | 22:31 | سوارکار کوچک | |

یه خاطره کوتاه:
من تو باشگاه همش با یه اسب به اسم ملودی کار  میکنم.چون میخوام با اون برم مسابقه.
یه روز وقتی میخواستم با دستمال تمیزش کنم بابام اومد کنارم.تا خواست از کنارش رد بشه و نازش کنه یه دفعه پرید و خواست دست بابام رو گاز بگیره.انگار از همه کَس میترسید و وقتی من نازش میکردم سرشو به زیر گلوم میمالید.
از اون موقع دیگه نتونستم ازش جدا بشم.
جمعه هفدهم تیر 1390 | 11:50 | سوارکار کوچک | |

سلام.


خاطره ی من:


من از 10 متری هر اسبی میترسیدم برم ، اما رفتم خودمو عضو باشگاه ماهان کردم.
جلسه ی اول مربی من ، دستمو بزور با اسب تماس داد ، از اون لحظه تا الآن دیگه بیشتر اوقات فراقتم با اسب ها میگذرونم.
انشاا.... اگر خدا کمک کنه ، کم کم برای مسابقات نوجوانان آماده میشم.



این خاطره ای بود از: سید عباس موسوی ، مدیر وبسایت سوارکاران جوان استان قم
یکشنبه دوازدهم تیر 1390 | 20:0 | سوارکار کوچک | |

سلام! من انقد عاشق اسب و اسب سواریم که نمی دونم از کجا شروع کنم! ولی فکر کنم بهتره از اولش شروع کنم یعنی2/5/89 روزی که خیلی اتفاقی توی شمال یک مانژ اسب سواری دیدم من اونقدر از اسب می ترسیدم که نمی تونم وصفش کنم ولی با کمک

 مسئولین اونجا تونستم سوار اسب بشم . از لحظه ای که سوار شدم تا به امروز دیگه نتونستم یک لحظه از فکرش بیام بیرون ولی

 این علاقه رو فقط کسایی می تونن درک کنن که خودشون سوارکارن و راستش نه خانوادم نه دوستام نمی تونن منو بفهمن این

 برام خیلی سخته! ولی بازم با همه ی این مسائل هنوزم سواری می کنم و از اون لذت میبرم. همین جا می خوام از همه ی مربی های عزیزم که برام زحمات زیادی کشیدن ومی کشن تشکر کنم و بگم که خیلی دوسشون دارم .  

   کیمیا موسوی زادگان               


یکشنبه دوازدهم تیر 1390 | 19:58 | سوارکار کوچک | |

مسابقات جام معلم

باشگاه آزمون

 

پنجشنبه پنجم خرداد 1390 | 15:2 | سوارکار کوچک | |

مسابقات نوروزآباد

پنجشنبه پنجم خرداد 1390 | 14:57 | سوارکار کوچک | |

با تا خیر

 سال نو مبارک

سه شنبه نهم فروردین 1390 | 20:35 | سوارکار کوچک | |

یکی از مشکلات ما دامپزشکان دل درد های گاه و بی گاهی ست که اسبها دچارش میشوند! از درد به خود می پیچند و چنانچه ادراری کنند یا مدفوعی، دلدردشان پایان می یابد اما دریغ! یکی از شایع ترین علل مرگ و میر اسب ها همین دل درد های ناشناخته شان است.

زمستان سال 78 بود و کورس سوارکاری کیش .بغیر ازجمعه ها که روز کورس است، مربیان،هر روز اسب ها را در پیست تمرین می دادند. هر روز مربیان از ترکمن و ترک گرفته تا کرد و لر، اسب ها را به میدان تمرین می آوردند وچهارنعل رفتنشان را می دیدند و تمهیداتی می چیدند برای کورس بعد.

آنهایی که علاقه مند به سوارکاری و کورس هستند می دانند که چه حال و هوایی دارد این واقعه. صبح مسابقه، چابکسوارانی هستند که پا برهنه به هر سو می دوند برای وزن کشی و اسبانی که از منخرینشان بخار بیرون می آید و سم بر زمین می کوبند تا برای رفتن به میدان، خود را آماده کنند. یکی با شیهه ای ، دیگری با جفتک انداختنی و... آمادگی خود را برای شروع مسابقه نشان می دهند.

در این میان صدای گوینده کورس ها هم باعث ایجاد هیجان مضاعف در اسبها و آدمهای حاضر در میدان میشد.یادش بخیر آقای ابتهاج، گوینده کورس را می گویم. با آن هیکل درشت و صدای خش دار مردانه که ته لهجه ترکمنی داشت و " ووو حالااااا.. "ای که در شروع هر کورس می گفت و هنوز هم می گوید ،معروف بود.یادم می آید، یک بار که با عجله به سمت دپار(1) می دویدم تا اسب زخمی ای را معاینه کنم، از پشت بلند گو مرا " پدر اسبهای عرب " نامید و باعث خنده حضار شد.آنموقع 25 سال بیشتر نداشتم.

بگذریم، برای کمک به من و برای مهار کردن اسبها هنگام معاینات ، یک پیرمرد را از میان ترکمن های حاضر در آنجا به من معرفی کردند. نامش را نمی دانستم، ولی همه "خوجه" صدایش می کردند.پیرمردی کوتاه و لاغر و نحیف با چشمان ترکمنی و عرق چینی بر سر. نمی دانم چرا مرا به یاد پیرمرد خنضر پنضریی "بوف کور" هدایت می انداخت .اول که آمد پیشم فکر کردم دارد با من شوخی می کند که می خواهد دستیار من باشد.به مسئول مسابقات زنگ زدم و گفتم :این بنده خدا رو که برام فرستادین، دماغش رو که بگیری جونش در میره، چه جوری میخواد اسب های به این گردن کلفتی رو برام مهار کنه؟". خنده ای کرد و گفت : فردا باهام تماس بگیر." البته با او تماسی نگرفتم ، چون بعد از یکی دو ساعت اول که کارم را با خوجه شروع کردم فهمیدم که چقدر در اشتباه بوده ام.پیرمرد، چنان با مهارت و چابکی اسب ها را مهار می کرد که اززور و بازوی 2 مرد قوی هیکل هم بر نمی آمد.ظاهر آرامی داشت و بسیار کم حرف.ترکمن هایی که می شناختنش می گفتند که زمانی چابک سوار قابلی بوده و کسی به گرد پایش نمی رسیده.گاهی در بین معاینات در حالی که اسب را مهار کرده بود و زور می زد و عرق می ریخت، بدون اینکه ایرادی به تشخیص من بگیرد، نظری می داد که مثلا " یونجه نباید بخوره یه چند روزی" و یا" بخلقش(2) رو اگه بتراشی،لنگشش خوب میشه".صدایی زنگ دار داشت که در ذهن می ماند. من در آن زمان نمی دانم به واسطه جوانی و تکبر بیهوده بود، یا این که من دکترهستم و او پیرمردی عامی و بیسواد، توجهی به حرف هایش نمی کردم و گاها از ابراز نظرهایش، میان حرف هایم با صاحب اسب، دلخور می شدم و نگاه چپی هم می کردم.اما تقریبا همیشه بعد از چند روز، دوباره صاحب اسب می آمدو صحبت از این که اسبش خوب نشده. بعد، بدون آن که بروی خود بیاورم تجویزی که از خوجه به یاد داشتم را به او توصیه می کردم و در کمال تعجب، اسب بهبود میافت و بعد ازآن خبری از صاحبش نمیشد.

هر روز صبح آفتاب نزده می شد کنار نرده های پیست سوار کاری پیدایش کرد.با خونسردی به سیگاربدون فیلترش پک می زد و تمرین و چهار نعل رفتن اسبهایی که برای کورس جمعه بعدی آماده شان می کردند نگاه می کرد.یکی ازهمان صبح های زود رفتم کنارش ایستادم.

:چه خبر خوجه؟این عجب اسب خوشگلیه.

همینطور که به چهارنعل اسب ها نگاه می کرد گفت:" مادیون خوبیه، اسمش "جیران". توی کورس هشتم، دوم میشه".

منظورش از کورس هشتم، کورس آخر و اسبهای قهرمان و پر امتیاز بود.با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم:" دوم میشه؟ پس کدومشون اول میشه؟" بدون این که نگاهم کند گفت :"خب معلومه،" دینامیک". اون حریف نداره.مطمئنم با فاصله ازاسب قبلیش اول می شه.بعد از دینامیک،توی این اسبها که می بینم جیران از همه بهتره."

جالب اینجا بود،با آن که تقریبا90% پیش بینی هایش درست از آب در می آمد ولی هیچ وقت شرط بندی نمی کرد.هر بار هم که میپرسیدم : اگر اینقدر مطمئنی چرا شرط نمی بندی و پولی به جیب نمی زنی، جواب درست حسابی نمی داد. بعد ها فهمیدم که در میانسالی اش، شرط بند حرفه ای بوده و زندگیش را بر سر شرط بندی گذاشته و بعد از آن قسم خورده که دیگر شرط نبندد.

با خودم گفتم سر به سرش بگذارم: خوجه کدومشون سوم میشه؟

از روی عرق چین، سرش را خاراند و گفت:" بین دو سه تا شون شک دارم.باید فردا دوباره چارنعلشون رو ببینم..فردا صبح ،سومش رو هم بهت می گم، دکتر."

**

نیمه شبی بود و من آماده خوابیدن. خبرم کردند که اسبی در کمپ، بد حال است. دلم نیامد خوجه را آن وقت شب بیدار کنم ، روز پر مشغله ای را گذرانده بودیم .بنده خدا اول صبح از یک اسب لگد خورده بود و بعد از ظهر، تنه ای جانانه از اسبی دیگر،که باعث شده بود تا غروب که در کنارم بود بی هیچ اعتراضی لنگ لنگان وسایل را به دوش بکشد.

به کمپ که رسیدم از دور اسبی را می دیدم که بروی زمین افتاده واز درد، دست و پا می زند.در حال لباس عوض کردن بودم که از دور و برم می شنیدم که از دست من به عنوان دامپزشک کمکی بر نمی آید و این اسب هم مانند اسب های دیگر که به دلدرد دچار شده بودند پایانی بجز مرگ ندارد. در روشنایی اندک کمپ بر سر بیمار رفتم.حالش را که دیدم می توانستم با شنیده های چند دقیقه قبلم موافقت کنم که واقعا کاری از دستم بر نمی آید، اما وقتی به حیوان بی زبان نگاه کردم انگار موجی از زندگی و حیات در چشم هایش یافتم.اسب با زبان بی زبانی داشت می گفت من باید زنده بمانم، من حالا حالا ها جای زندگی و مبارزه دارم.

شروع کردم به کار.سرمی وصل کردم وداروهایی که لازم بود تزریق کردم. در این موقعیت فقط می بایست منتظر ادراری یا مدفوع کردنی از اسب می ماندیم.صاحب اسب به هر طرف می رفت و می آمد.گاهی با موبایلش زنگی می زد و دوباره به من نگاه می کرد که مستاصل مانده بودم. داشتم تزریق بعدی را آماده می کردم که صدایش را شنیدم که بالای سر اسبش نشسته بود و با هق هق حرف می زد

:" عزیزم، قربونت برم ، تو اگه بمیری که منم میمیرم،تو رو خدا پا شو ، دینامیک پاشو، پاشو دوباره روی دو تا پاهات وایسا و شیهه بکش.عزیزم؛ دینامیک ... فقط یه تاپاله! ... تو رو خدا..." و زار زار می گریست.دلم به حالش میسوخت و کنتراست بهبودی اسبش و تاپاله! یک جور هایی ذهنم را قلقلک می داد.

هوا داشت روشن می شد و من همچنان مشغول درمان با انواع و اقسام دارو ها ی موجود بودم که در عین نا امیدی،از پشت سرم صدای زنگ داری را شنیدم

" یه رادیو بیارین"

برگشتم و خوجه را دیدم که با همان سادگی همیشگی ،رادیوی ترانزیستوری را از دست کسی می گرفت .همانطور که لنگ لنگان می رفت ، موج رادیو را که کنار گوشش گرفته بود، تغییر می داد.موج را تغییر داد وبه ناگاه جایی نگهش داشت و صدای آن را تا آخر بلند کرد.صدای آواز مردی بود که با صدایی کلفت و خش دار می خواند.ظاهرا اجرای اپرایی بود یا چیزی از آن دست.صاحب اسب کنار من بود و من سرنگی در دست داشتم آخرین تلاشهایم را برای بهبودی دینامیک می کردم.

ناگهان ،دینامیک، که تا قبل از آن به هیچ چیز واکنش نشان نمی داد ، بلند شد و ایستاد. نمی دانستم آیا واقعا اسب ها هم از شنیدن اپرا لذت می برند؟.به اطرافش نگاهی کرد و پاهایش را کمی بازو بسته کرد. گوش هایش را سیخ کرد وشیهیه ای کشید. اسبی که تا قبل از آن موجود نیمه جانی بود که انتظار مرگش را می کشیدیم، پاهایش را باز کرد و ابتدا ادراری کرد و بعد مدفوعی و...بعد به روی دو پا ایستادو شیهه ای کشید.

صاحبش بر پای بند نبود و اشک می ریخت .مرا در آغوش گرفته بود واز من تشکر می کرد و می گفت این زیبا ترین تاپاله اسبی ست که تا به حال دیده(نقل به مضمون!).از من!.منی که خود نمیدانستم داستان چیست مدام تشکر می کرد!!!.همه آنهایی که تا چند دقیقه قبل دنبال جایی برای دفن کردن دینامیک می گشتند ،دورم را گرفته بودند و می خواستند از دم مسیحاییم نصیبی ببرند!همه به هم می گفتند : این اولین باره که یه دامپزشک تونسته دلدرد به این وحشتناکی رو درمان کنه .عجب ... " و من مانند گنگ خواب دیده، دنبال خوجه می گشتم، تنها کسی که سراغی از او نبود .با سختی از بالای سر کسانی که دوره ام کرده بودند ،دیدم که به سمت میدان تمرین میرود.

کنار نرده های پیست پیدایش کردم.آرام بر سیگار بی فیلترش پک می زد و در روشنایی تازه روز به چهار نعل رفتن اسب های ترکمن نگاه می کرد.آرام نزدیکش شدم و بی حرفی کنارش ایستادم.به نرده ها تکیه داده بود ودویدن اسب ها را تماشا می کرد.

پا به پا شدم و با تردید شاگردانه ای منتظر ماندم . اصلا متوجه من نشده نبود و انگار با دیدن دویدن اسبها مست شده بود . در کمال استیصال پرسیدم: خوجه، واقعا اون اپرا، باعث شد که "دینامیک" حالش خوب شه؟

برگشت و نگاهی به من کرد و در حالی که دود سیگار چشمانش را سوزانده بودو پلک می زد پرسید:" اپرا؟" یک جور نگاهی که انگار بلاهتی را در چشمانم دیده است.

با شور و حال گفتم:آخه از اول شب هر کاری که می شد کردم تا دل دردش رو خوب کنم و نشد، اما تو اومدی و اون آواز اپرا رواز رادیو گذاشتی و...

منتظر بودم که گردنی بیافرازد و از فضل و کمالاتش بگوید؛و یا سواد و "دکترا" یم را زیر سوال ببرد؛ اما همینطور که به سیگاربدون فیلترش پک می زد چند ثانیه ای نگاهم کرد و بعد دوباره آرام برگشت و به دویدن اسب ها خیره شد و گفت:" اسب ها هم مثل ما آدم ها ،حرفه ای و غیر حرفه ای دارن.اگه درسی از زندگیشون نگرفته باشن تلف میشن؛ اما اونایی که حرفه ای هستن، ازتجربه شون استفاده می کنن، فقط یکی باید باشه که راه رو بهشون نشون بده. یه اسبی مثل دینامیک که 5 ساله تو کورس های حرفه ایی میدوه،صدای شروع مسابقه رو میشناسه.به محض این که از بلندگوی میدون صدای "ابتهاج" به گوشش برسه، برای این که بتونه بهترو تند تر چهارنعل بره،قبل از مسابقه خودش رو خالی می کنه! این عادت همه اسبای حرفه ایه."

نگاهی به من کرد که با دهانی باز و چشمانی گرد نگاهش می کردم و ادامه داد :"اون صدایی هم که از رادیو براش گذاشتم نمی دونم چی بود،اپرا بود، مپرا بود ، ولی، کار صدای ابتهاج رو کرد براش."

سیگارش را زیر پا خاموش کرد وهمینطور که آرام راهش را کج میکرد و می رفت، گفت :"توی کورس هشتم "شایان" سوم میشه."

لنگ لنگان رفت و همه کسانی که جمعه آن هفته، بروی "دینامیک" ،"جیران" و "شایان" شرط بسته بودند، پول خوبی گیرشان آمد.


1- محل استارت اسبها قبل از شروع کورس
2- بخلق بر وزن بوکسور به کف سم اسب می گویند که هنگام نعل بندی عمیلیات خاصی روی آن انجام می شود.

منبع: سایت اولکامیز
www.ulkamiz.com

شنبه چهارم دی 1389 | 15:25 | سوارکار کوچک | |

 

اینم از چندتا عکس از خانومای کمانگیر اسبسوار :

شته جالبیه .فکر می کنم سختتر از سایر رشته ها باشه ...ترکیب دو رشته سوارکاری و تیر اندازی ...

زمین خوردن این دختر خانوم من و به یاد زمین خوردنای خودم می ندازه...

زن عشایر

زمین خوردن ( هر ورزشی خطر خودشو داره دیگه ....)

 باقی زمین خوردنا درادامه مطلب:


ادامه مطلب
پنجشنبه چهارم آذر 1389 | 21:48 | سوارکار کوچک | |

معاون امور دام سازمان جهاد كشاورزي كردستان:
اصيل‌ترين نژاد اسب ايراني اسب كرد است

خبرگزاري فارس: معاون امور دام سازمان جهاد كشاورزي استان كردستان گفت: اصيل‌ترين نژاد اسب ايراني اسب كردي است.


خالد جعفري امروز در گفتگو با خبرنگار فارس در سنندج افزود: چهار نژاد در سطح كشور به عنوان اسب ايراني شناخته مي شود كه اصلي ترين و بهترين آن اسب كردي است.
وي ادامه داد: اسب كرد از قديم الايام نماد فرهنگي تاريخي مردم كرد بوده و داشتن آن همواره براي خانواده ها مايه فخر و مباهات بوده است.
جعفري گفت: اسب كردي به دليل داشتن برخي خصوصيات بارز از جمله، قد متوسط 150 - 140 سانتيمتر، بدن كوتاه و در مجموع عضلاني با زير بند محكم، بسيار باهوش، مطيع، صبور و مقاوم به مسافت‌هاي طولاني، داراي سينه فراخ و از جلو به حد قابل قبول عضلاني، پرنفس و پر خون، قوي بودن اعضاي دست و پا و كمر بهترين نژاد اسب به خصوص جهت مسابقات چوگان به شمار مي‌آيد.
وي افزود: متاسفانه فراواني نژاد اسب كردي در سال‌هاي اخير دستخوش تغييرات زيادي شد، به طوري‌كه براساس آمار ارائه شده در سال گذشته جمعيت اسب موجود در استان يك هزار و 634 سر بود كه از اين ميزان تعداد بسيار كمي اسب‌هاي كردي است.
جعفري حفظ و حراست از ذخاير ژنتيكي براي جلوگيري از انقراض اسب‌ها به منظور تحويل به نسل‌هاي آينده را از سياست‌هاي مهم معاونت امور دام دانست و گفت: خون گيري از اسب‌هاي اصيل استان كردستان و استانهاي آذربايجان غربي و كرمانشاه به منظور تعيين ژنوتيپ آنها با استفاده از ماركرهاي ژنتيكي، ايجاد پنج واحد نيمه صنعتي تكثير و پرورش اسب اصيل كردي در شهرهاي سقز، ديواندره، بيجار و سنندج، ايجاد يك واحد ايستگاه كشش اسب اصيل كردي در سنندج، ايجاد واحدهاي صنعتي تكثير و پرورش اسب اصيل كردي در شهرستان‌هاي سنندج و سقز و برنامه‌ريزي جهت ايجاد در ساير شهرستان‌ها، آمارگيري از جمعيت اسب استان، صدور شناسنامه دامداري كوچك روستايي براي كليه صاحبان پرورش دهنده اسب اصيل كردي را از اقدامات و فعاليت‌هاي امور دام براي احياي نژاد اسب اصيل كردي است.

پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389 | 15:43 | سوارکار کوچک | |

 

ساره جون نوشته که از وقتی نقاشی کرده عاشق اسبا شدی وبسی جای سپاس است .ان شا الله روزی سوار بر اسب عکستو بذارم انجا خانوم ....


آقای جواد سامی هم نامه ای نوشته که فکر نمی کنم مخاطبش من باشم .اما با اجازه یه جملشو اینجا می نوی سم:

سوار کاری به انسان چالاکی، شادابی،ورقابت بدون حسادت می آموزد.
سوارکاری به انسان اعتماد به نفس ،مناعت طبع وعزت نفس را تقویت مکند.


به دوستا گلی که ای میل می دن باید بگم که من کمتر جواب ای میل میدم ..لطفا خصوصی بذارین جواب می دم حتما ..قول می دم ...

آسیه جنم تازه شروع کرده به یورتمه بدون رکاب .می دونم یه خورده سخته ...اما تحمل کن .موفق می شی ..از پیشرفتت مطلعمون کن...


خانومی هم پرسیدن آیا سواری باعث نازایی خانوما می شه که از نظرمن اصلا ..البته باید مراقب بود و بی خودی زمین نخورد حتی تو زمین خوردنم می شه مهارت کسب کرد

یکشنبه یازدهم مهر 1389 | 22:40 | سوارکار کوچک | |

سلام . من انی هستم 4 ساله سواری می کنم تو این چهار سال شاید دقیقا" 40 یا 50 بار از اسب افتادم اما هنوزم عاشق سواریم . با اینکه زانو و کمر م اسیب دیده و لی عاشق اسبم 3 بارم به شدت افتادم که یه بارش 2 هفته تخت توی خونه خوابیدم بعد از اون اتفاق خیلی از اسب ترسیدم کلی طول کشید تا دوباره اعتماد به نفس پیدا کنم الانم یه کمی می ترسم البته از اسبهای نا وارد. و زیاد سوارشو ن نمی شم امیدوارم بتونم چسبند گیمو خیلی خوب کنم که دیگه هر اسبی رو سوار شم

آنی جون از صمیم قلب از خداوند مهربون می خوام سلامتیتو به دست بیاری ...ترس پس از افتادن طبعیه اما مراقب باش برا مدتی سوار اسبای نا آروم نشو..همه چی درست میشه

یکشنبه یازدهم مهر 1389 | 22:24 | سوارکار کوچک | |

سلام به همگی

نتونستم با خوندن نظرای شما دوستای گلم آروم بشینم و در اینجارو تخته کنم ..

اومدم دوباره شروع کنم ...

با یه خبر جدید چطورین؟

من اسب خریدم ...یه مادیون نازو خوشگل به اسم ربکا...

منتظر داستانای قشنگتون از سواریاتون هستم لطفا میل نزنید فقط به صورت خصوصی بذارین...

سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389 | 19:50 | سوارکار کوچک | |

  خیلی خیلی صبر کردم تا به اینجا نرسه اما رسید ..

من به عشق شما دوستان شروع کردم اما با کم لطفی شما روبه رو شدم ...

دیگه نمی خوام بنویسم ..

اینجا میام و نظراتو اگه چیزی باشه می خونم..اما دیگه نمی نویسم ...

مثیکه نسل سوارکارو ملخ خورده ... 

خداحافظ دختران سوارکار  

جمعه سی ام بهمن 1388 | 20:18 | سوارکار کوچک | |

 

ساینا خانوم از من پرسیدن که چه طور می تونن با سوارکارا در ارتباط باشن؟

ساینا جون برو به این آدرس www.horse.ir تالار گفتگو سوارکارا هست .اونجا می تونی شماره افرادو بگیری

چهارشنبه نهم دی 1388 | 20:6 | سوارکار کوچک | |

ارسالی توسط آقا حمید:

سلام به دوستانی که اسبو اسب سواری رو دوست دارن

ی روز بهاری بود هوا صاف ی کمی مه آلود از تو جا بلند شدم برم ی سری به غزال بزنم ی چیزی براش بیریزم کالآ چک ش کنم رفتم پیشه اطبلش مثل همیشه صدای شیهه ی یواشی اومد که فکر می کنم هر وقت چیزی رو احتیاج داره ی کمی علوفه واسش ریختم فکر سواری به سرم زد به طرف زین رفتم با خودم گفتم که ولش بزار ی بار حرفه ای عمل کنم بی زین سوار شم غزالو دهنه کردم ی نمد انداختم روی کمر اسب وای چقدر اسبو دوست دارم سوار شدم ای بد نبود به دشتی رسیدم که مال محیط زیست بود و کشاورزا اونجارو محصول نکاشته بودن شروع به یوتمه رفتن کردم ی کمی درذ ذاشت تا عادت کردم ی رکاب به پهلوی غزال زدم یهو استارد زد چه شتابی سرعتم هی زیادترو زیادتر می شد وای چه حسی احساس پرواز کردن بهم دست داد فکر کنم سرعتم هفتاد هشتادتا بود چون سرعت غزلو با ماشین اندازه گرفته بودم هشتادتا میره حدود یک کیلو متر ادامه دادم با دستم مهار دهنه رو کشیدم اسب داشت سرعتشو کممی کرد نمد از زیرم داشت در می یومد با اون سرعت اگه می یوفتادم حداقلش قطع نخاع بود به ی طرف اسب مایل شده بودم تعادل نداشتم فقط یال اسبو گرفته بودم تا نیوفتم ی لحظه احساس کردم افتادم در همین حال بود که غزل شونشو پایین آورد و زیر من اومد راست رو اسب نشته بودم گیج کالآ حس خوبی نبود غزل دیگه وایساده بوده پایین اومدم
اشک تو چشمام جمع شده بود اون موقع بود که نجابت اسب واسم اثبات شد خدایش نجابت اسب از همه ی حیونا و بعضی انسانا بیشتره.

با تشکر از آقا حمید

چهارشنبه نهم دی 1388 | 20:4 | سوارکار کوچک | |

  سلام به همگی

  من اومدم با کلی انرژی ..حتما می پرسین چرا سر حالی ؟

  منم می گم چون سوارکاریو از اول شروع کردم .عالییه به  خدا ...کلی روحیم خوب شده ..شاید اسب   بگیرم دوباره .یه کره ی ترکمنم دیدم خیلی نازه ..شاید خریدم اونو ...

اولای سواری خیلی عضلاتم می گرفت اما العان خیلی خوب شده .

خدا جون شکرت

یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 | 15:2 | سوارکار کوچک | |

 این متنو آقا حمید به صورت نظر گذاشته بود .خبریه در مورد مسابقه کورس .می ذارم اینجا هگی بخونید اما از صحتش من بیخبرم ..خوشحالم که در شهرستانها هم کورس برگذار می شه ...

نام سواركار /نام اسب/ شهر سواركار/ مقام
عرفان گوديني/ غزال/ گودين/ اول گروه الف
امين محمدي/ ارمكان/ گنبد/ دوم /گروه الف
محمد كاظمي نژاد/ سالار /گودين/ سوم گروه الف
احمد خسروي/ آهو/ ماهي دشت /اول گروه ب
سهراب الماسي/ شكار/ اسلام آباد/ دوم گروه ب
ناصر بيگ زاده/ دنياي كلهر/ كرمانشاه /سوم گروه ب
ناصر بيگ زاده /كيمياي كلهر/ كرمانشاه /اول گروه ج
قربان آچاك/ هامون /كرمانشاه دوم /گروه ج
احمد خسروي/ كژال/ كرمانشاه سوم/ گروه ج
در روز 25 ارديبهشت ماه 88 يك دوره مسابقات سواركاري كورس بهاره در روستاي گودين برگزار شد. 24 اسب در اين مسابقه شركت كردند كه 7 رأس از روستاي گودين بودند و بقيه از شهرستان هاي كرمانشاه ، كنگاور ، اسلام آباد ، تويسركان ، ماهي دشت. اين 24 اسب در 3 گروه بر اساس رده بندي نژادي و سني با هم به رقابت پرداختند كه در گروه اول آقاي عرفان گوديني با ماديان غزال در بين اسب هاي گرانقيمت و با تجربه ي رقيب به قهرماني رسيد.اين مسابقات كه براي اولين بار در سطح شهرستان كنگاور در پيست گودين برگزار شد با استقبال عمومي كم نظيري روبرو شد. حضور خانواده ها و مردم روستاي گودين با وجود عدم اطلاع رساني مناسب روح و طراوت خاصي به اين مسابقه بخشيده بود كه جنبه ي خاصي به كورس داده و رقابت را بسيار تشديد مي كرد.براي مردم گودين اول شدن عرفان با ماديان غزال و سوم شدن نوجوان عزيز محمد كاظمي نژاد در گروه الف با اسب سالار بسيار ارزشمند بود و سوژه ي گفتگوي اين چند وقت فقط اين اسب ها و سواركاران بوده است.در گفتگوي تاك با رياست محترم هيئت سواركاري شهرستان كنگاور آقاي روح اله گوديني مواردي از سوي ايشان ذكر شد كه در ادامه به آن مي پردازيم؛ جايزه‌ي اين مسابقات جمعاً به مقدار 11ميليون ريال بود كه حدود نيمي از آن را شوراي اسلامي دهستان گودين تقبل نموده و نيمي ديگر از سوي هيئت سواركاري كنگاور تهيه شده بود. در اينجا جدول رده بندي سه گروه را براي اطلاع عزيزان مي آوريم:


استاد صالحي هايكوي زيبايي دارد كه مي گويد:
سواري كه تازيانه نداشت
پيش تر از سواران ديگر
به مقصد رسيد!
عرفان گوديني هم در روز مسابقه ي كورس تركه و تازيانه اي نداشت...

یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 | 14:59 | سوارکار کوچک | |

 ارسالی از طرف تینا جان:

داشتم خودم برای مسابقه اماده میکردم و به خاطر محدودیت زمانی در روز خیلی از اسبم کار میکشیدم داشتم مپریدم که احساس کردم با سرعتی که گرفته نمی تونه مانع خوب رد کنه اصلا" حواسم نبود دست داخل کشیدم اسبم عصبی شد و من از رو مانع پرواز کردم فقط دستم در رفت در نتیجه نتونستم مسابقه بدم ولی از اون موقع فهمیدم که نباید زیاد از اسبم کار بکشم

 

مرسی تینا جان ..موفق باشی خانوم

جمعه سیزدهم آذر 1388 | 13:47 | سوارکار کوچک | |

  نوشته شده توسط مهسا خانوم :

     من 2 سال سواری می کنم تو این 2سال 2 بار افتادم
دفعه اول با روحیه رفتم سمت مانع ولی مربیم یادش رفته بود بگه نباید دست تغییر داد منم دست تغییر دادم اسب گیج شد و نپرید من از روش پرتاب شدم و افتادم رو مانع
دفعه دوم سوار اسب مسابقه شدم و واقعا" روش کنترل نداشتم رفت سمت مانع منم اصلا" امادگی نداشتم اسبم با خیال راحت پرید ولی من جا موندم
با اسبم تصمیم گرفتیم از این به بعد با هم بپریم اگر خدا بخواد داریم به تفاهم میرسیم

 

مهسا جون برات آرزوی موفقیت می کنم ...ممنون

دوشنبه نهم آذر 1388 | 23:16 | سوارکار کوچک | |

  

    سلام به همگی

   زود اومدم زودم می رم ..

   اومدم خبر بدم..من سوارکاریو شروع کردم

   دیروز رفتم باشگامون ...از برو بچه قدیم فقط چندتایی مونده بودن .همونم خوب بود .ولی سوار نشدم .

   ولی برای روزای فرد .عصر تایم گرفتم بریم شروع کنم .شایدم اسب بگیرم دوباره ...خیلی خوشحالم

    براتون از شروع دوبارم می نویسم ..

    در ضمن چرا برام از خاطراتتون نمی گید ....

    

    

 

یکشنبه هشتم آذر 1388 | 12:13 | سوارکار کوچک | |

 

     این عکسارو هم از سایت  پرش با اسب گرفتم که از خانوم الهام فرد هستش .البته من ایشونو نمی شناسم ولی چون کلا من عاشق سوارکاریه خانوما هستم هرچی عکس از سوارکاری خانوما ببینم اینجا می ذارم..اگه کسی از ایشون اطلاعاتی داره برام بفرسته تا اضافه کنم....

مرسی


ادامه مطلب
شنبه هفتم آذر 1388 | 20:40 | سوارکار کوچک | |

 
               آفرین دختر ناز
 
Horse Ride, Cody
شنبه هفتم آذر 1388 | 15:55 | سوارکار کوچک | |

 

من دلخورم از دست همتون

میاین می بینیدم اما نظر نمی ذارین ...خاطره هم نمی گید تا وب لاگ جونی بگیره

  منو بگو بعد از این همه وقت اومدم شروع کردم ...

جمعه ششم آذر 1388 | 11:33 | سوارکار کوچک | |

عکسایی از خانوم ملیکا غروی براتون می ذارم که از سایت پرش با اسب گرفتم

می تونید ببینید در ادامه مطلب می ذارم تا وب سنگین نشه...

           


ادامه مطلب
دوشنبه دوم آذر 1388 | 20:35 | سوارکار کوچک | |

الهام شکوری از سوارکارای خوب کشورمونه که در ادامه مطلب بخشی از گفته هاشو می خونیم ..

 


ادامه مطلب
شنبه سی ام آبان 1388 | 14:37 | سوارکار کوچک | |

 

دختر لر سوارکار

هیبا الرهبی، زن عمانی که مقام اول را در تورنمنت سوارکاری زنان در عمان بدست آورده است
 
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 | 14:43 | سوارکار کوچک | |

مطلبی از خانوم هاله نیکویی از یکی از سایتا گرفتم که گذاشتم تو ادامه مطلب .... حتمی بخونین....

 


ادامه مطلب
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 | 14:27 | سوارکار کوچک | |

خوب دوستای گلم از این به بعد انشاالله دو یا سه روز یک بار به روز می کنم ...البته با کمک شما.برام از خاطراتتون با اسبا و زمین خوردناتون یا مسابقاتتون بنویسید...حتی می تونین عکساتونو با اسباتون یا فقط عکس اسبای خوشگلتونو به ایمیلم بفرستید تاتو وبلاگ همه ببینیم و با همدیگه آشنا بشیم .....

دوست دارم انواع سوارکاریو اینجا ببنیم .

منتظر هستما ....

پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 | 13:58 | سوارکار کوچک | |

سلام به همه سوارکارای عزیزhitheresmiley.gif : 46 par 44 pixels.

من برگشتم تا وب لاگمو از این سوتو کوری درارم........

هم اکنون نیازمند یاریه سبزتان هستیمheartshape1.gif : 46 par 30 pixels.

خاطرات سوارکاریتونو برام خصوصی بذارین تا بذارم تو وبلاگ حالشو ببرن جماعت وبلاگ خون عاشق اسب....

blissysmile.gif : 100 par 31 pixels.من بسیار خوشحالم که دوباره می نویسم ...منتظرم زیاد نذارینا..

چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 | 21:20 | سوارکار کوچک | |

سلام به همگی

العان که می نویسم واقعا خیلی خیلی خیلی زیاد دلم برا سواری تنگ شده.....

با شرایط العان من نمی تونم شروع کنم..

این شبکه های سوارکاریو که می بینم داغم تازه می شه ...( الخیل - دوبی ریسینگ...) شماهم ببینید جالبن...

برام خاطره بفرستین تا بذارم تو وب لاگ...

مرسی

بای

چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 | 22:35 | سوارکار کوچک | |

 سلام دوستان

واقعا متاسفم که اینقدر دیر به دیر می یام

بخدا سرم شلوغه

سوارکاریو خیلی دوست داشتم ولی با این شرایط جدیدم هنوز نتونستم ادامه بدم.

برام دعا کنید یه کارایی می خوام انجام بدم که خیلی ریسک توشه ..با این سنه کمم می خوام یه بیزنسه بزرگ کنم در حدوده ششصد ملیون تومان ...برام خیلی دعا کنید ..اگه بشه بازم سواریمو شروع می کنم  ...

فعلا خدانگهدر

سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 | 18:7 | سوارکار کوچک | |

سلام بچه ها....

بابت این همه تاخیر خیلی خیلی معذرت می خوام.....

بجه ها من هنوزم سوارکاریو شروع نکردم...نشد دیگه...نیرسید دیگه...

سعی می کنم به روز کنم...

ممنون از همه ی دوستانی که ییغام دادن....

 

شنبه بیستم مهر 1387 | 23:30 | سوارکار کوچک | |

سلام،من زیاد زمین خوردم اما یه دفعش فوق العاده وحشتناک بود، یه اسب لجباز و بدقلق که من همیشه از سوار شدن به اون طفره می رفتم.
به سمت مانع نزدیک می شدم که یه دفعه فرار کرد و با سرعت به سمت حصارهای اطراف مانژ رفت چون از این اسب می ترسیدم احساس کردم که می خواد منو پرت کنه اون طرف مانژ هرکاری کردم نگهش دارم نشد، ترجیح دادم خودمو بندازم .اما چشمتون روز بد نبینه وقتی افتادم دیگه هیچی نفهمیدم نفسم قطع شد، درد شدیدی تو کمرم داشتم و...
خلاصه نمی دونم چرا صورتم شب ورم کرد و تب کردم
و بدتر از همه اینکه نمی تونستم تو خونه به کسی چیزی بگم چون دیگه باید دور سوارکاری رو خط می کشیدم.حساب کنبد من با اون همه درد چند هفته چی کشیدم!

ترانه در راه سوارکاری چه دردهایی که ما باید تحمل کنیم..........

جمعه چهارم خرداد 1386 | 10:31 | سوارکار کوچک | |

سلام به همگی

بچه ها من هنوز منتظر خاطرات قشنگتون هستما ...

آقا امین وب لاگتو دیدم ..جالب بود .ولی مطلبش کم بود...از خودت برامون بگو..از اولین زمین خوردنت...

میترا جون بابت میلت متشکرم... قربون همه ی سوارکارای گله تبریزی...

آ قا علی ممنون ازتون...

من منتظرما.......

شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 | 19:2 | سوارکار کوچک | |

(سلام. منم تجربه َشو دارم! وحشتناک بود! ولی یه بارش خیلی خنده دار بود! تو اوائل آموزش بودم، سوار یه اسبی دور مانژ یورتمه می رفتم، شب بود، کمابیش باد میومد، یه جول انداخته بودن رو میله دور مانژ، از کنارش داشتم رد میشدم که یهو باد زد و افتاد زمین و اسب ترسید و به سمت پهلو خودشو کشید کنار، تصور کن یه لحظه دیدم اسب و زین زیرم نیست و سمت راستمه و بعد کله پا شدم!!! خودم خیلی خندیدم و هیچوقت یادم نمیره.)

این اولین تجربه ی میترا جون بود ...ممنون از میترا خانوم بابت مطلبت...

منتظر ماجراهای قشنگ باقی دوستان هستم




شنبه هشتم اردیبهشت 1386 | 13:25 | سوارکار کوچک | |

از همه ی دوستان یه خواهش دارم..همتون حتما تا حالا زمین خوردین..

می خوام خاطرات جالب زمین خوردنتونو به میلم بفرستین تا تو وبلاگ بنویسم...تا یه وب لاگه جالبتر داشته باشیم...البته خاطرات تون می تونه هر چیزی باشه ولی اسبی باشه.....

چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 | 13:9 | سوارکار کوچک | |

اين مسابقات در سه رده سني نوجوانان، جوانان و بزرگسالان با حضور سواركاراني از استان‌هاي اصفهان، تهران، همدان، خراسان، فارس، كرمانشاه و كرمان و یزد و طي سه دوره از چهار تا 10 فروردين ماه در شهرستان بم برگزار و در مجموع به قهرمانان رده‌هاي مختلف دو خودروي mvm و GOL و جوايز نقدي جمعا به ارزش ششصد ميليون  ريال اهداء شد.

منم مسابقاتو از نزدیک  دیدم..

من رده جوانان بودم ..خیلی ناراحت شدم چون نتونستم بپرم..هیچ دختری رده جوانان نپرید..جای تاسف داشت..من فقط نتایج رده جوانانو نوشتم...

جای خوشحالی داره که بچه های شهرستاناهم پیشرفت کردن و جوایز دیگه مختص پایتخت نشینا نیست ...

آفرین به بچه های کرمانشاه و اصفهان

نتایج روز اول مسابقات :

   رده جوانان:

1- محمد مکاری نژاد با تاپکان از اصفهان

2- مجید بخشنده با اسب یادگار از اصفهان

3- محسن زارعی با اسب یاقوت از تهران

4- وحید فرجام فر با اسب پارمیدا از کرمانشاه

  

چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 | 11:46 | سوارکار کوچک | |

سلام به همگی...ممنوم بابته پیغاماتون..می خوام از خودم بنویسم.... از بچگی همیشه تو خوابام خودمو سوار یه اسب می دیدم..آرزوم داشتن یه اسب بود...ولی هر بار که به بابا.مامان گفتم خندیدن....فقط همین.... و این گذشت تا همین 2 -3 سال پیش..درسامو خونده بودم ..کنکورم دادم...منتظز نتیجه کنکور بودم .تابستون بودو منم مثل همیشه هوای سوارکاری تو سرم ...تغریبا همه ی ورزشای معمولو تا اون موقع امتحان کرده بودم ولی هیچ کدوم برام جالب نبودن.... از اونجایی که ما تو شهرستان هستیم و اینجا مثل تهران صدو....باشگاه نداره با کلی تلاش تونستم آدرس یه جایی که بشه توش یه دختر سواری کنه رو پیدا کردم( اصلا باورم نمی شد اینجور جائیم باشه).....رفتم...یه روز گرم مرداد ماه بود....یه باشگاه کوچیک ولی خوشگل...یه مربی خانوم داشت...ثبت نام کردم...اولین بار که سوار اسب شدم فکرشم نمی کردم یه روز به عنوان یه ورزش حرفه ای بهش نگاه کنم ولی حالا من فقط به مسابقه دادن فکر می کنم....البته بیشتر به مشکلات زیادی که داشتم .دارم و خواهم داشت به عنوان یه دختر تو این ورزش فکر می کنم ... اگه بخوام براتون همه چی یو بنویسم خیلی طولانی می شه ...ولی سعی می کنم بنویسم ..... ولی تو این چند سالی که سوارکاری می کنم به این نتیجه رسیدم که دختر ا هیچی از پسرا کم ندارن بلکه خیلی جاها اگه همون امکاناتی که برای پسرا هستو داشته باشن از اونا بهترم هستن........( آقایون دلگیر نشن )
شنبه هجدهم فروردین 1386 | 19:25 | سوارکار کوچک | |

Boy and HorseGirl and HorseHorses JumpingPolo ArtJumpersHorse JumpingJumping Horse ShowHunter JumperPolo HorsesFarrier Shoeing HorseMare and FoalTb Horse Racing همیشه عاشق نقاشی بودم....همه ی نفاشی های من از اسبه...اینام که می بینید طرح های بعدیان....
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 | 17:56 | سوارکار کوچک | |

Photo of Whiskey, famous Army horse jumping over two officers

عجب......قدیما چه کارایی که نمی کرده این سواره نظام......این ۲ تا آقا عجب دلی داشتن

یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 | 17:48 | سوارکار کوچک | |

سلام به همگی....

بچه ها مسابفات بم نزدیکه ....چه خبر ؟   

عجب جایزی ای داره( ۶۰ میلیون تومان) ....۱ دستگاه vitara برا روزه آخر...و ۱دستگاه گلف برا روزه ۶....و یه عالمه جایزه تقدی برا سایر رده ها.........

ما هم هستیم با تیممون ...می بینمتون....

یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 | 17:4 | سوارکار کوچک | |

illustrationمردیت مایکل-بیرباون رو حتما می شناسید......دختری با بابایی پول دار که اگه پول دار نبود الان قهرمان نمی شد.....عروسه گله خونواده ی لودگر بیرباونه....به به چه خانواده ی موفقی

illustration

آنکی وان سالزبرگو شاید بشناسید...همون خانوم درساژ کار آلمانی که تو المپیک آتن گوی سبقتو از آقایون دزدید........

خوب از هرچی بگم سخن دوست خوشتر است....اینم هاله خانومه نکوئی یه ...اینو دیگه حتما می شناسید...امسال رفت دوحه با اکلاهاما .... بین آفایونی که همراش بودن اول شد....این نشون می ده که دخترای گله ایرونی هیچی از آقایون کم ندارن ....من سواریه هاله خانومو تو باشگاه پدرشون دیدم....استیلش از همه بهتر بود وقتی که می پرید....

خیلی ۲نباله یه عکس از خانوم میشا محمدی بودم ...ولی پیدا نکردم ...اگه داشتید بدید به میلم......

 

یکشنبه بیستم اسفند 1385 | 17:52 | سوارکار کوچک | |

illustration

یه سلام گرم به همهی دختر خانومای گله ایرونی ..البته از نوع سوارکار....

امروز تصمیم گرفتم یه وب لاگ  بسازم برا خودمون ....فقطو فقط برا خودمون....

من هانیه هستم ۲۰ سالمه ...امروز درست ۲۱ ماه از روزی که برای اولین بار سوار اسب شدم می گذره...

دخترا به عکسه بالا دقت کنید ببینید چقدر جالبه...یه خانوم یه طرفه نشسته تو زین و پریده....به نظرتون سخته؟..........حتما سخت تر از حالتییه که ما می پریم..........

یکشنبه بیستم اسفند 1385 | 17:28 | سوارکار کوچک | |

www . night Skin . ir